|
●●● خانه از پای بست ویران است ●●● خواجه در بند نقش ایوان است ●●●
|
آنهنگام ،
که پيک ها تان را ، به سلامتي قرّ کمر ماه ،
بالا مي رويد و بد مستي مي کنيد ؛
آنهنگام ، که عشق را عق مي زنيد ،
و شهوت را بر سر و روي همديگر بالا مي آوريد ؛
آنهنگام که جيبهاي پرتان را ،
به اميد هم خوابگي با ماهِ جنده ،
شاباش مي دهيد ؛
و آنهنگام که ناکام ،
به خواب مستي مي غلتید ،
من ، بيدارم ...
من بيدارم و پياله ام را ، تا هفت خط ،
از انتظار پر کرده ام ...
معشوقه ي من ، ستاره ي کم نوريست ،
که يک شب ، از جنوبي ترين زاويه ي پرده ي آسمان ،
و از پشت بلندترين کوه شهرمان ،
به سماع ،
سر بر خواهد آورد ...
من ، آن شب بيدارم ،
و تا آخر خواب پَستتان ،
پياله به پياله اش مي زنم ،
و چشمک هاي ريزش را ، مزه مي کنم ؛
مست مي شوم و بربلنداي بلند ترين کوه شهرمان ،
- که اکنون از آن ِ من است -
پشت به پيکرهاي نجس شما ،
آخرين پياله را ، بر آتش چشمانش مي ريزم ،
و تن به نگاهش مي سپارم ...
و آنهنگام که شما ، با سر درد صبح مستي ،
پي پر کردن جيب هاي سوراختان ،
روان مي شويد ...
ستاره ام ، مرا به آغوش کشيده است ...
با جيب هايي که ،
خالي بود ،
و خالي ماند ...