|
●●● خانه از پای بست ویران است ●●● خواجه در بند نقش ایوان است ●●●
|
باز امــشب ، خلوتـــــــم را ، با تو قسمت مي كنم
تكــــه هاي غربـــــــــتم را ، با تو قسمت مي كنم
يك شــب باراني و يك كوچه و يك شــــعر خـيـس
اين هــمه دارايــــي ام را ، با تـــو قسمت مي كنم
خاطـــــرات عشــــقمان ، ســـنگين شده بر ديده ام
بي اجازه ، گريـــــــه ام را ، با تو قسمت مي كنم
خواب خورشيد من امشب ، بـس گران خواهد بود
اين شــــب يـــلدايــي ام را ، با تو قسمت مي كنم
عمر من امشب به پايان مي رسد ، ليـــــــلاي من
لحــــــظه هاي آخــــرم را ، با تو قسمت مي كنم
خدایا ،
زبان من ، یائسه شد ،
گوش تو ،
هنوز باکره است ...
رفیق خواب که نشوی ، برده ی اوهامی ؛ دست هایت زنجیر می شوند به گوش هایت
و زمین پاهایت را گاز می گیرد ؛ پرت می شوی به بیغوله هایی که جز تو مسافر نداشته اند ؛
سر در چشمه هایی فرو می بری که از بن زمین ، عطش بیرون می کشند ؛ به درختانی تکیه
می دهی با ریشه های برافراشته ، که سایه شان ، آسمان را هاشور می زند ...
جایی که ساعت ها چپه می چرخند ، اما ، موهایت ، راست راست ، سفید تر می شوند ...
کجای این دنیا دیدنی ست ، که چشم بر هم نمی گذاری ؟
دستی شاید ، دستی باید که پلک هایت را ، دوباره ، به عقد هم در بیاورد ،
شاید که از آمیزش عاشقانه شان ، رؤیا هایی زاده شوند ، که درونشان ، نه کسی می آید،
و نه کسی می رود ...
رؤیاهایی که تا ابد ،
تو را ، و من را ،
بخواباند ...
پاييز كه بهارم شد ،
بايد مي فهميدم ،
موعد جوجه شماري ،
انگشت هايم اضافه مي آيند ...
كه فصل جفت گيري من ،
همه ي دنيا ،
يائسه شده بود ...
نفهميدم ...
بی خودم از هی هی و ها های تو
سوختم در آتش لب های تو
یک شرر از عمق چشمانت بس است
تا شوم خاکستر ا ز گرمای تو
بی تو بودن را کسی با من نگفت
این چنین رازی نمی باید نهفت
من نبودم آگه از فرجام وصل
زهر دوری گَردِ جان از تن برفت
نگاهم با نگاهت چون قرين شد
غمت آهسته با قلبم عجين شد
همان لحظه كه دل دادم به عشقت
حسابم با كرام الكاتبين شد
باز باران با لبانت عشق بازی کرده بود
بوسه ام را ماهرانه باز سازی کرده بود
گونه ات را خیس از آب ِ چشم می انگاشتم
دیر فهمیدم رقیبم صحنه سازی کرده بود
اشك هايت ، زمين را غسل مي داد ،
وقتي كه آسمان ،
خود ارضايي مي كرد ...
لهجه ي من ،
مادري تر از آن بود ،
كه قاب عكس دو نفره مان ،
ترك بر ندارد ...
عشق را كه مي گفتم ،
از حروف حلقي يادگار ِ قبيله ام ،
خنده ات مي گرفت ؛
كه تو ، تمام عاشقانه هايت ،
از نوك زبانت مي ريخت ...
شين ، همان شين بود ،
اما مگر ، چقدر مي شود كش اش آورد ،
كه آخرش به قاف نرسد ؟
مي رسد ،
و من ، از ته حلق خودم ،
تا نوك زبان تو ،
از اين فاصله ي كوتاه ِ ناممكن ،
عق ام مي گيرد ،
عق ...
تقصیر تو نبود ،
در ِ دراز دل من ،
به قواره ی سقف کوتاهش نبود ،
گول خورده بودی ...
ولی ،
ولی کافی بود کفش های پاشنه بلندت را در بیاوری ،
تا سقفش اندازه شود ...
گیریم که جوراب هایت سوراخ بود ،
ما که غریبه نبودیم ،
بودیم ؟
صعب می گردد نمازم ، با خیال روی تو
کعبه را گم کرده ام در پیچ و تاب موی تو
یومیه چون می گذارم ، هر رکعت را قبله ایست
تا مگر یک سجده ام باشد ، به طرف کوی تو
نگاهت راز ما را برملا کرد
غمت با دل نمی دانی چه ها کرد
رخت همچون گل و بینی چو یک خار
همان خار عاقبت ما را سوا کرد
پ ن : خاک بر سرم که بازم رو قولم نموندم ...
خب ، انگار وقتش رسيده ، يا شايدم گذشته ...
اونجوري كه بوش مياد وقت خداحافظيه ، دماغ منم كه حساس ...
تموم شد ؛ بي سلام اومده بودم ، اما بي خداحافظي نمي رم ...
HoJo ؛ هيچ كس معنيشو نفهميد ، حتي صاحبش ، حتي من ؛
و ديگه اهميتي نداره ، نه براي صاحبش و نه براي من ...
من نيمه ي خاموشمو نوشتم كه اون روشن باشه ،
افسوس كه نيمه ي روشن خودمم خاموش شد .
هيچ وقت از اون دفتراي چهل برگ كاهي خوشم نيومد ؛
زود تموم مي شدن و كلي مشق ننوشته آوار مي شد رو سر آدم .
تا وقتي كه وسعم
به خريدن يه دفتر جديد ، برسه
خدا حافظ .
پ ن : اينجا تا مدت زيادي - كم كمش چهار ماه - به روز نخواهد شد ...
ناتني عزيز بنويس كه حتما مي خونمت ...
Necromancer، هنوز هم جادوم می کنی ...
باران ؛ باز هم ببار ...
...
بازآ و جهان را ز غم و درد رها كن
بازآ و وصال همه عشاق عطا كن
در كنج خرابات همه عاقل و بيمار
بازآ و به جامي همه را دفع بلا كن
همه ی قابله های قابل ، عمرشان را به شما داده اند ؛
مادر ِ آبستن زمان ،
سر زائیدن ِامروز ،
می میرد .
و از امروز ، تا آخر عمرت ،
دیروز خواهد ماند ...
تو می مانی و بچه هایی که ،
گوشت تنت را به سیخ می کشند ،
می خورند ،
ولی هیچ وقت ،
بزرگ نمی شوند...
ما ، آدم هاي متوسطي هستيم ...
قدمان با ميانگين جامعه ، مو نمي زند ؛ و عمرمان سر همان ميانگين
سر مي آيد ...
نه چاقيم نه لاغر ، مديوم مي پوشيم چون هيكل متوسطي داريم ...
نه نابغه ايم ، نه كودن ؛ نه پول دار ، نه فقير ؛
شب ها نه زود مي خوابيم ، نه دير ؛
و صبح ها بيست دقيقه دير به سر كار مي رسيم ،
درست برابر با نرخ متوسط تاخير ...
زمين كه بخوريم ، بلند مي شويم ؛ اما داخل چاه كه بيفتيم ،
غرور متوسطمان چشم به راه طناب مي ماند ...
ما پاي ناموسمون تا حد چند تا مشت وا ميستيم ،
اما پاي تيزي كه وسط بياد ؛ جا مي زنيم ...
ما چيز هايي را كه داريم ، از دست نمي دهيم ؛
اما براي چيز هايي كه نداريم ، نمي جنگيم ...
ما سفيدِ پر رنگيم ؛ ما سياهِ كمرنگيم ؛ ما رنگ پهن گوسفنديم ...
نه بهشت و نه جهنم ؛
ما كارنامه ي عملمان را به دهان مي گيريم ،
و تا ابد در برزخ خواهيم ماند ...
ما ، حالمان از خودمان به هم مي خورد ؛
چون كه در مختصات دكارتي ،
ما صفر مطلقيم ...
ما
آدم هاي
متوسطي
هستيم ....
از حق که نگذریم ،
زیبایی ؛
تیغه ای از نقره ی خالص ،
و دسته ای الماس نشان ؛
دل می بَری ...
اما ، قلب من ،
ساده تر از آن می نماید ،
که درخور ِ غلاف تو باشد ...
درت که بیاورم ،
جانم از شکاف نازک روی سینه ام ،
در می رود ...
درت که نیاورم ،
شکاف های پهن ِ صورتم ،
دیگر برای خواب ،
نازک نمی شوند ...
به پیشواز شب های بی خوابی ،
لباسم را ، با تو ، سِت می کنم ...
هر دو ، راضی می شویم ...
هر دو ،
عادت می کنیم ...
جهان از روی تو ، غرق خیالات
دو زلفون کجت ، مشق محالات
سبوی طاقتم پر گشت و سر رفت
شدم غرقه به بحر عشق ، هیهات
ز جعد موی تو ، سازش ندیدم
به بحر چشمت آرامش ندیدم
نظر با غیر ما می داری اما
به رویت رنگ آلایش ندیدم
ابرش مدام و خورشیدش ناکام ؛
ماهش پنهان ،
پشت بی خیالی آدم هاش ...
نارنج هایش ، زمستان نارنج ،
گندیده ،
بر شاخه های لخت درخت های سپری شده ...
غربت یا قربت ؟
چه فرقی دارد وقتی حتی سایه ای ندارند ،
که توفیر یک نقطه را براشان تعبیر کند ...
اینجا ،
سیگار هم ، رفیق نیمه راه می شود ،
بس که باران است ...
اینجا ،
قریب ِ غربت می شوم ،
بس که ،
سایه ندارم ...
دستت را به من بده ،
تا يادمان برود ،
اين کوچه اي ، که عمري لگدش کرده ايم ،
از اول هم ، بُنش بسته بوده ...
دستت را به من بده ،
تا يادمان برود ،
ياس هايي که
بر بالاي ديوار هاي تا عرش رفته شان
کاشته اند ،
ديگر ، بويش هم سهم ما نمي شود ...
دستت را به من بده ،
تا يادمان برود ،
آن چناري که بچگي مان را پايش چال کرديم ،
ستون شده ، به سقف طويله ي کد خدا ...
دستت را به من بده ،
تا يادمان برود ،
وجب هايمان آنقدر بزرگ شده ،
که ديگر ، يک صبح تا ظهر انتظار ،
يک وجب ، بيشتر نمي شود ...
من سر تمام تيله هايم با تو شرط مي بندم ،
دستت را که به من بدهي ،
يادمان مي رود ،
که دنيا را ،
براي قد بلند ها ساخته اند ...
●
ميز شماره يک :
من و قهوه و سيگار ...
ميز شماره دو :
تو و دلداده ي بيمار ...
از شيشه ي ويترين معلوم است ؛
راست که مي گويي ،
پلک چپت مي پرد ،
دروغ که مي گويي ،
پلک راستت ...
●●
ميزشماره يک :
من و قهوه و سيگار و تو ،
تو و من و زلزله ي پلک چپت ...
●●●
ميز شماره سه :
من ،
قهوه در دست راست ،
سيگار در دست چپ ...
در شيشه ي ويترين ،
من ،
سيگار در دست راست ،
قهوه در دست چپ ...
●●●●
همه ي ميز ها رزرو شده اند ...
موهايم را ، در آسياب ،
سفيد کرده ام ...
اما ، پي رو سياهي آينه ها ،
بيهوده مي چرخم ؛
اين آرد لعنتي ،
با هيچ باراني ،
خمير نمي شود ...
من ، جواني ام را ،
جايي ميان ،
تکرار بيست سالگي تو ،
جا گذاشته ام ...
پستان هايت ،
همچون دو سيب رسيده ،
بي تاب چيده شدنند ...
مترسک لازم نيست ،
من ، هميشه ،
هلو را ، ترجيح داده ام ...
لازم نيست ،
پنجره هايت را
ديوار بچيني ...
براي نديدن من ،
کافيست پرده ها را بکشي ...
اما ...
●
ده ،
هشت ،
دو ؛
بيست ...
●●
آس ،
آس ؛
بيست و يک ...
باختي رفيق ،
بد باختي ...

تنها و تنها ، يک قبر خالي ؛
خورشيد امروز را هم که به خاک بسپارم ،
ظرفيت ، تکميل مي شود ...
تا اطلاع ثانوي ،
در قلمرو من ،
هيچ آرزويي ،
حق طلوع ، ندارد ...

قبل تر ها ،
سه شنبه ها ،
طعم خرمالو هاي کالي را مي داد ،
که از باغ همسايه کش مي رفتيم ...
اما حالا که ،
عقلمان به گناه بودن دزدي ،
قد مي دهد ،
و دستمان به خرمالو هاي يکسال مانده ،
قد نمي دهد ،
هلو ها و زرد آلو ها و گيلاس ها هم ،
گس شده اند ...
انگارکه کسي ،
به تلافي گناهان کودکي مان ،
همه ي چهارشنبه ها را ،
از همه ی تقویم ها ،
خط زده باشد ...
این روزها ، به باد سپرده ام ،
تنهاييم را ، زمزمه کند ...
تقصير از گوش آدم ها نيست ،
که با باد ، هم آوا نشده اند ...
تقصیر از آواز باد است ، که انگار ،
زيادي ، بَم است ...
اما ، امشب را ، به چشمانم مي سپارم ،
شايد ، فردا صبح ،
خلوت هاي آب گرفته شان را ،
بگذارند ، براي ، فروش ...
پ ن : براي باران زود رنج پاييزي ...
گفتي ،
همه ي پل هاي پشت سرتو خراب نکن ...
اما نگفتي ،
رود خونه هايي که ،
سالي به دوازده ماه خشکن ،
پل مي خوان چيکار ...
از خيل بندگانت ،
او ، چيز ديگري بود ...
و از خيل کلماتش ،
نغمه ي چشمانش ،
ديگرتر ...
از اين همه ،
انگار ، فقط من ،
چيزي نبودم ...
که من ، ديريست که ديگر ،
تو را ،
بنده نيستم ...
بس است ديگر ،
فنجانت را برگردان و نگاه کن ...
پروانه ؟
نه دوست من ؛
من يه سوسکم ،
يه سوسک قبر ،
فقط ، يه سوسک ...
نمي شناسي ؟
اما من ،
منتظرت هستم ...
همونطور که پدرم ،
منتظر مادرت بود ،
و پدر بزرگم ،
منتظر مادر بزرگت ...
بيچاره ها ، اونقدر چشاي چرب و چيلي احمقا رو خوردن ،
که آخرش ، سکته کردن و مردن ...
اما من ،
من ، شب دوم ميام ؛
وقتي که چشات ،
از ترس ،
خشک شده باشن ...
اي مردم دربند ، به خوابيد چرا ؟
هنگامه ي دعواست ، بر آريد صدا
بيدار شويد و رگ ِ شب را بزنيد
تا خفته ي خوابيد ، به کار است جفا